تبليغاتX
هوای بارانی
هزاران کوچه در خوابست
 هزاران کوچه ی تاریک
هزاران چهره ی ترسیده پنهان
 هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
هزاران خانه در خوابست
هزاران چهره ی بیگانه در خوابست
میان کوچه ی تنها میان شهر
میان دستهای خالی نومید
هزاران پرده یکسو می رود آرام
هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
 میان کوچه ی تنها
 میان شهر
میان رفت و آمدهای بی حاصل
میان گفت گوهای ملال آور
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:26  توسط احسان | 
چه كسی می گوید كه گرانیست اینجا؟ دوره ارزانیست، چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان، و دروغ از همه چیز ارزانتر، آبرو قیمت یك تكه نان و چه تخفیف بزرگی خوردست قیمت هر انسان.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:24  توسط احسان | 
جهان یکسوی و ما یکسوی
جهان خرموذیانرا مرکبی رهوار می بندد
 جهان ما را که بیناییم و رویینیم
 که راه از چاه می دانیم
 به خوف از کور دیواران
 به بند تیر می بندد
 جهان بیهوده پندارد
 که در چمگ حصاران باز می مانیم
که حتی با صلای مرگ و زخم پیلتن
خاموش پایانم
جهان !
 اینان نه آن رویین تن دربند شاهیند
که می ترسد ز چشم خویش
 جهان
اینان
 به مرگ خویش شاهانند
 نه زنجیری دگر بر دست و پا دارند
 تا از خویشتن نالند
شما ای گوسپندان
 در پناه گرگ
به شوق سبزه بازیگوش
نه از تن مرده سای آرزو دیوار می سازید ؟
 نه هر برق علف
تیغی است در حلقی ؟
 نه پیش از مرگ
 گور خویش را هموار می سازید ؟
 شما بیهوده از خون برادرها
 اسیر شیشه های قلب
می خندید
 شما بیهوده زخمی را که تا عمق زمین جاریست
به ابر خاک می خواهید
 چون خورشید چشمانش فروبندید
جهان یکسوی و ما یکسوی
 جهان خرموذیانرا مرکبی رهوار می بندد
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:39  توسط احسان | 

باران

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
 سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم
 خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:55  توسط احسان | 
 یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
 فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
 گفتم : نشنیدی ؟ .... برو
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:10  توسط احسان | 
در گشودند به باغ گل سرخ
 و من دل شده را
به سراپرده رنگين تماشا بردند
 من به باغ گل سرخ
 با زبان بلبل خواندم
 در سماع شب سروستان دست افشاندم
 در پريخانه پر نقش هزار آينه اش
خويشتن را به هزاران سيما ديدم
با لب آينه خنديدم
 من به باغ گل سرخ
 همره قافله رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاك به گل
 رقص رنگين شكفتن را
 در چشمه نور
 مژده دادم به بهار
من به باغ گل سرخ
زير آن ساقه تر
 عطر را زمزمه كردم تا صبح
من به باغ گل سرخ
درتمام شب سرد
روشنايي را خواندم با آب
 و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:54  توسط احسان | 
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
 چشم غمكينش به رويم خيره ماند
 قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
 زير لب غمناك خواند
 ناله زنجيرها بر دست من
 گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
 خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
 در دل من با دل او مي گريست
 گفتمش
 بنگر در اين درياي كور
 چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
 مي كشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 مي دهد از چشم بيداري نشان
 گفت
 اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
 گفتمش
 اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
 اي افسوس در اين دام مرگ
 باز صيد تازه اي را مي برند
 اين صداي پاي اوست
 گريه اي افتاد در من بي امان
 در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسيدمش
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:29  توسط احسان | 
من پشيمان نيستم
من به اين تسليم مي انديشم
اين تسليم دردآلود
من صليب سرنوشتم را
 بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم
در خيابانهاي سرد شب
جفتها پيوسته با ترديد
يكديگر را ترك مي گويند
در خيابانهاي سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست
من پشيمان نيستم
قلب من گويي در آن سوي زمان جاريست
زندگي قلب مرا تكرار خواهد كرد
و گل قاصد كه بر درياچه هاي باد ميراند
او مرا تكرار خواهد كرد
 آه مي بيني
كه چگونه پوست من مي درد از هم
كه چگونه شير در رگهاي آبي رنگ پستانهاي سرد من
مايه مي بندد
كه چگونه خون
رويش غضروفيش را در كمرگاه صبور من
مي كند آغاز ؟
من تو هستم ‚ تو
 و كسي كه دوست مي دارد
 و كسي كه در درون خود
ناگهان پيوند گنگي باز مي يابد
با هزاران چيز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمين هستم
 كه تمام آبها را ميكشد در خويش
تا تمام دشتها را بارور سازد
 گوش كن
 به صداي دوردست من
 در مه سنگين اوراد سحرگاهي
و مرا در ساكت آينه ها بنگر
كه چگونه باز با ته مانده هاي دستهايم
عمق تاريك تمام خوابها را لمس مي سازم
و دلم را خالكوبي مي كنم
چون لكه اي خونين
بر سعادتهاي معصومانه هستي
من پشيمان نيستم
از من اي محجوب من با يك من ديگر
كه تو او را در خيابانهاي سرد شب
با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت
 گفتگو كن
و بياد آور مرا در بوسه اندهگين او
 بر خطوط مهربان زير چشمانت
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 11:54  توسط احسان | 
آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود
آدم خوار: انسان دوست افراطي
آدم مغرور: كسي كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد : يه وجب بلند تر بزن
احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
ماچ : بوسه اي كه هنوز رنگ آرتيستي نگرفته
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:52  توسط احسان | 
چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان

تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .

دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی .
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:2  توسط احسان |